نویسنده موضوع: زندگی  (دفعات بازدید: 3448 بار)

آفلاین آریا

  • کاربر جدید
  • *
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 28
  • -تشکر شده: 13
  • ارسال: 38
  • امتیاز های کاربر: 14
  • دانشگاه: پیام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
زندگی
« : سپتامبر 15, 2012, 12:29:11 »
در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است
بنام حسابرس حسابها

تالار گفتگوی حسابداری

زندگی
« : سپتامبر 15, 2012, 12:29:11 »

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : زندگی
« پاسخ #1 : ژانویه 19, 2014, 21:41:48 »
احساس، زندگي را كه هيچ است به بي نهايت هدايت مي كند.((فرناندو پسوا))

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : زندگی
« پاسخ #2 : ژانویه 19, 2014, 21:43:09 »
يكي از وظايف آموزش و پرورش راستين اين است كه از دشواري‌هاي دروغين درگذريم و با دشواري‌هاي وجودي زندگي دست و پنجه نرم كنيم.((آبراهام مازلو))
« آخرين ويرايش: ژانویه 19, 2014, 22:01:21 توسط elham64 »

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : زندگی
« پاسخ #3 : ژانویه 19, 2014, 21:45:34 »
اگر آدمي، راستي را به عنوان يك ارزش به شكلي در خود جاي داده باشد كه گويي همانند خون آدمي، بخشي از وجود اوست، در اين صورت، اگر در هر كجاي دنيا دروغي گفته شود و آدمي بدان پي ببرد، آزرده خاطر مي‌شود.((آبراهام مازلو))

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : زندگی
« پاسخ #4 : ژانویه 19, 2014, 22:02:31 »
كارهايي كه در زندگي انجام مي‌دهيم، پشت صحنه‌ي هيچ فيلمي نيست. همه‌ي صحنه‌ها همان برداشت نهايي است كه قرار است به روي پرده بيايد و نمايش داده شود. چيزي به نام "تمرين" وجود ندارد.((آنتوني رابينز))
[/b][/color]

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : زندگی
« پاسخ #5 : ژانویه 19, 2014, 22:56:17 »
هر چند سراب اميد ما را مي فريبد، اما دست كم دوره زندگي ما را با خوشي به پايان مي رساند.((هامرلينگ))

آفلاین aazim

  • کاربر جدید
  • *
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 0
  • -تشکر شده: 2
  • ارسال: 26
  • امتیاز های کاربر: 2
پاسخ : زندگی
« پاسخ #6 : ژانویه 19, 2014, 23:03:08 »
جملات ارزنده ای بیان شد

آفلاین aazim

  • کاربر جدید
  • *
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 0
  • -تشکر شده: 2
  • ارسال: 26
  • امتیاز های کاربر: 2
پاسخ : زندگی
« پاسخ #7 : ژانویه 19, 2014, 23:08:30 »
الهام جان از خودتون بفرمایید

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : زندگی
« پاسخ #8 : ژانویه 24, 2014, 17:02:48 »
با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .
×××
گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»
هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»
صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»
×××

يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : زندگی
« پاسخ #9 : ژانویه 24, 2014, 17:05:54 »
مردي، دير وقت، خسته و عصباني، از سر كار به خانه باز گشت. دم در، پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
- بابا! يك سوال از شما بپرسم؟
- بله، حتماً. چه سوالي؟
- بابا، شما براي هر ساعت كار، چقدر پول مي‌گيريد؟
مرد با عصبانيت پاسخ داد: «اين به تو ربطي ندارد. چرا چنين سوالي مي‌كني؟»
فقط مي‌خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول مي‌گيريد؟
- اگر بايد بداني خوب مي‌گويم، 20 دلار.
پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. سپس به مرد نگاه كرد و گفت: « مي‌شود 10 دلار به من قرض بدهيد؟»
مرد بيشتر عصباني شد و گفت: « اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري، سريع به اتاقت برو، فكر كن و ببين كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز، سخت كار مي‌كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه‌اي وقت ندارم.»
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و بازهم عصباني‌تر شد: «چطور به خودش اجازه مي‌دهد براي گرفتن پول از من چنين سوالي بپرسد؟» بعد از حدود يك ساعت، مرد آرام‌تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعاً چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي‌آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خواب هستي پسرم؟
- نه پدر، بيدارم.
- فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده‌ام، امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي‌هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: «متشكرم بابا!» بعد دستش را زير بالشش برد و چند اسكناس مچاله در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصباني شد و با فرياد گفت: « با اينكه خودت پول داشتي، چرا باز هم پول خواستي؟»
پسر كوچولو پاسخ داد: « براي اينكه پولم كافي نبود، ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. مي‌توانم يك ساعت از كار شمار را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ دوست دارم با شما شام بخورم...»

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : زندگی
« پاسخ #10 : ژانویه 27, 2014, 12:45:54 »
زندگی کن به شیوه خودت…
با قوانین خودت … !!!
مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند …
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی …
چه خوب … چه بد …
موضوع صحبتشان خواهی شد …!
پس زندگی کن به شیوه خودت …
چه خوب … چه بد …
در ضمن بهمیشه خدارو در نظر داشته باش
خدا رابرایتان ارزو دارم….
خداتنهاروزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمشود
تنها کسی است که با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد
با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت
تنها کسی است که وقتی همه رفتند می ماند
وقتی همه پشت کردنداغوش می گشاید
تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن ارام میشود نه با تنبیه کردن
خدا را برایتان ارزو دارم…

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : زندگی
« پاسخ #11 : فوریه 13, 2014, 01:27:42 »
زندگی یک بازی درد آور است . زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم . کاخ خود را روی دریا ساختیم
لمس باید کرد این اندوه را . بر کمر باید کشید این کوه را
زندگی را باهمین غمها خوش است . باهمین بیش و همین کمها خوش است
زندگی را خوب باید ازمود . اهل صبرو غصه و اندوه بود

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : زندگی
« پاسخ #12 : مارس 21, 2014, 23:10:52 »
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
سهراب سپهری
[/color][/color]

آفلاین aazim

  • کاربر جدید
  • *
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 0
  • -تشکر شده: 2
  • ارسال: 26
  • امتیاز های کاربر: 2
پاسخ : زندگی
« پاسخ #13 : مارس 22, 2014, 13:53:20 »
خیلی زیبا بود سال نو مبارک باث

تالار گفتگوی حسابداری

پاسخ : زندگی
« پاسخ #13 : مارس 22, 2014, 13:53:20 »

Tags: