نویسنده موضوع: باهم بخنديم  (دفعات بازدید: 4569 بار)

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : باهم بخنديم
« پاسخ #15 : ژانویه 29, 2014, 23:56:22 »
نقل است شاه عباس صفوي، رجال كشور را به ضيافت شاهانه ميهمان كرد و به خدمتكاران دستور داد تا در سر قليان ها بجاي تنباكو، از سرگين اسب استفاده كنند. ميهمان ها مشغول كشيدن قليان شدند و دود و بوي پهنِ اسب، فضا را پر كرد اما رجال از بيم ناراحتي‌ شاه پشت سر هم بر ني قليان پُك عميق زده و با احساس رضايت دودش را هوا مي دادند! گويي در عمرشان، تنباكويي به آن خوبي‌ نكشيده اند!

شاه رو به آنها كرده و گفت: «سرقليان ها با بهترين تنباكو پر شده اند. آن را حاكم همدان برايمان فرستاده است.»

همه از تنباكو و عطر آن تعريف كرده و گفتند: «براستي تنباكويي بهتر از اين نمي‌توان يافت.»

شاه به رئيس نگهبانان دربار، كه پك هاي بسيار عميقي به قليان مي زد، گفت: « تنباكويش چطور است؟»

رئيس نگهبانان گفت: «به سر اعليحضرت قسم، پنجاه سال است كه قليان مي كشم، اما تنباكويي به اين عطر و مزه نديده ام!»

شاه با تحقير به آنها نگاهي‌ كرد و گفت: «مرده شوي تان ببرد كه بخاطر حفظ پست و مقام، حاضريد بجاي تنباكو، پِهِن اسب بكشيد و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه كنيد.

تالار گفتگوی حسابداری

پاسخ : باهم بخنديم
« پاسخ #15 : ژانویه 29, 2014, 23:56:22 »

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : باهم بخنديم
« پاسخ #16 : ژانویه 30, 2014, 00:07:54 »
آدم از وسط نصف بشه ولی ضایع نشه !
یه روز تو پیاده رو داشتم می رفتم، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس، کارت های رنگی قشنگی دستشه ولی این کارت ها رو به هر کسی نمیده !
به خانم ها که اصلاً نمی داد و تحویلشون نمی گرفت، در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کارت میداد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند.
احساس کردم فکر میکنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی خیلی خوشگل و گرون قیمت رو نداره، لابد فقط به آدم های باکلاس و شیک پوش و با شخصیت میده !
بدجوری کنجکاو بودم بدونم اون کارت ها چی هستن !
با خودم گفتم یعنی نظر این کارت پخش کن خوش تیپ و با کلاس راجع به من چیه ؟! منو تائید می کنه ؟!
کفش هامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و برق بزنه ! شکمو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو جوری نشون بدم که انگار واسم مهم نیست !
اما دل تو دلم نبود ! یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل میده ؟! همین طور که سعی می کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم با لبخندی بهم نگاه کرد و یک کاغذ رنگی طرفم گرفت و گفت : آقای محترم ! بفرمایید !
قند تو دلم آب شد ! با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم : می گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم ! چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک ! وایستادم و با ذوق تمام به کاغذ نگاه کردم، فکر می کنید رو کاغذ چی نوشته بود ؟.
.
.
.
.
.

دیگر نگران طاسی سر خود نباشید ! پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریکا !

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : باهم بخنديم
« پاسخ #17 : ژانویه 30, 2014, 00:18:44 »
ميگويند چند صد سال پيش، در شهري مسجدي مي ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، كارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده كاري ها را انجام مي دادند.

پيرزني از آنجا رد مي شد وقتي مسجد را ديد به يكي از كارگران گفت: «فكر كنم يكي از مناره ها كمي كجه!»

كارگرها خنديدند. اما معمار كه اين حرف را شنيد، سريع گفت: «چوب بياوريد! كارگر بياوريد! چوب را به مناره تكيه بدهيد. فشار بدهيد.»

در حالي كه كارگران با چوب به مناره فشار مي آوردند، معمار مدام از پيرزن مي پرسيد: «مادر، درست شد؟!»

مدتي طول كشيد تا پيرزن گفت: «بله! درست شد! تشكر كرد و دعايي كرد و رفت.»

كارگرها حكمت اين كار بيهوده و فشار دادن به مناره اي كه اصلاً كج نبود را پرسيدند. معمار گفت: «اگر اين پيرزن، راجع به كج بودن اين مناره با ديگران صحبت مي كرد و شايعه پا مي گرفت، اين مناره تا ابد كج مي ماند و ديگر نمي توانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاك كنيم. اين است كه من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم!

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : باهم بخنديم
« پاسخ #18 : فوریه 17, 2014, 23:08:07 »
امروز سوار تاکسی شدم ،

کنارم یکی بود که دسش مرغ و روغـن اینا بود

خلاصه بدجوری جا رو تنگ کرده بود ...

گفتم سبدِ کالاست . . .؟

گفت آره ، گفتم پس ربّش کو

گفت مگه ربم میدن !؟؟

گفتم آره بابا مگه نگرفتی؟

بدبخت پیاده شد رفت دنبال رُب ..!
.

.

.

.

.

خدایا منو ببخش ، منو ببخش

خودت دیدی جا خیلی کم بود

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : باهم بخنديم
« پاسخ #19 : فوریه 18, 2014, 18:40:22 »

بالاخره دلیل زانو درد پدرم رو فهمیدم:
پدرم همیشه از پدربزرگ خدابیامرزم نقل می کنه که مرد خونه باید همیشه دو جاش کبود باشه ، یکی بالای چشمش ، یکی روی زانوش ، حالا چرا ؟
صبح که از خونه میره بیرون خانمش میگه : اینو بخر ، اون دست می ذاره بالای چشمش و میگه : به روی چشم ،
- این کار رو هم بکن
- به روی چشم
- اینجا هم برو
- به روی چشم و...
حالا ظهر که از سرکار میاد خونه ( قبلا ها ظهر میومدن خونه ) خانم می پرسه : فلان چیز کو ؟ خریدی ؟
آقا هم محکم می زنه روی زانوش و میگه آخ یادم رفت .
- فلان کار رو کردی ؟
- آخ یادم رفت
-فلان جا رفتی ؟
- آخ یادم رفت و ...
البته اون دوره هنوز قتلهای خانوادگی عمد و غیر عمد رواج نداشته ، آقایون احتیاط کنند!

آفلاین aazim

  • کاربر جدید
  • *
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 0
  • -تشکر شده: 2
  • ارسال: 26
  • امتیاز های کاربر: 2
پاسخ : باهم بخنديم
« پاسخ #20 : فوریه 28, 2014, 09:53:21 »
وای چه جالب بود

آفلاین elham64

  • کاربر فعال
  • ***
  • سپاسگزاری ها
  • -تشکر کرده: 156
  • -تشکر شده: 91
  • ارسال: 195
  • امتیاز های کاربر: 98
  • دانشگاه: بيام نور
  • مقطع تحصیلی: کارشناسی
پاسخ : باهم بخنديم
« پاسخ #21 : مارس 10, 2014, 14:08:56 »
غضنفر با دوستش با لگد می زدن تو شکم همدیگه. يکي از اونجا رد مي شده مي گه شما دو تا دردتون نمي گيره ؟ غضنفر مي گه نه پوتين پامونه ;D

تالار گفتگوی حسابداری

پاسخ : باهم بخنديم
« پاسخ #21 : مارس 10, 2014, 14:08:56 »

Tags: عالی بود